خرید بک لینک
دوست بدار مرا
حتی آن وقت که نخواهم
دوست بدار مرا آنوقت که تمام تنم خستگی را جار میزند و نسیم های رنگی در سرم می وزند
دوست بدار مرا
که این چنین سر کش از میان روز و شب می گذرم
من زرد و غبار آلود را ، چنان که این شلوغی ها مرا نکشد.

نیمه کار گذاشتمش...
تو! مرا از بری.از حفظ. انگار که در حافظه ات وزانم.
اما مرا حس نمی کنی.
چیزی از تو
و چیزی از من
به ما نمی رسد. و هیچ از ما در میان است.

در میان تضاد ها و تناقض هایم نه تنها کوله و کتونی و کتابم را که خودم را هم روزی گم می کنم.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 19:24

چه قدر دوستم می داشتی
و چه قدر حرف هایت را دور ریختم و نا دیده گرفتم
و چه مفهوم ها گم شد بین ما
و تو... لعنت ب من و اوقاتی که نباید می بود.
از دست داده ام
و آدمی فقط یکبار فرصت دارد و
من از دست دادن را بلدم.

شهریور 96
دلتنگتم. بعضا برگرد.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 21:54

هیچ گاه
هیچ کدام از کتاب هایتان -حتی آنهایی را که مطمئنید هیچ گاه نمی خوانیدشان یا حتی آشغال ترینشان _را به کسی ندهید
جای خالی اش در قفسه ی کتاب هایتان درد میگیرد
حتی اگر آن کتاب را با عشق داده باشید.
بدجوری هم درد می گیرد.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 21:54

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 4:51

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 5:42

رفته ام برای دیدنشمتعادل یافتمش. نه آن شدید در اندیشه و عملدچار تعادل شده بود.جدی نمی گرفت، بی اهمیت بود، به من، به آسمان ، به ابرحرف می زد و هیچ نمی گفتدیگر نمی گفتصداقتش را بقچه پیچ کرده بود و در پستو گذاشته بودشیشه ای بودنش را پنهان می کردسکوت می کرد و با خنده پنهانش می کرددوست داشتن را پنهان می کرد. یا شاید از بین برده بودش.نگاهش را می دزدید و نمی گذاشت چیزی از آن بیرون بزنددستانش را پشتش قایمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:09

من را در آغوش نگیر
نه با دستانت
و نه با نگاهت
و نه هیچ از تو
و هیچ از دیگر ی ها.
مرا رودی بدان که در آغوش نمی آید .
و تنها کمک کن تا در آمیزم با باد و با زمین و هر آنچه که غیر از حقیقت ها ست

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:09

خالی ام انگار.
خالی.
چیزک هایی گاه به گاه سعی میکنن این فضای بزرگ خالی رو پر کنن
اما زود یا نا پدید میشن، یا انقدر کم اند که دیده نمیشن، یا اصلا...
این خالی بودن یک طور هاییه! خط ذهنی رو محو می کنه
و ایده ها رو می بلعه
و نظر ها حتی راجع به روزمرگی ها رو هم به بی تفاوتی می رسونه.
این حفره ی خالی رو چه گونه اش کنیم.
وقتی کسی نه تنها نهالی که حتی دانه ای هم بهمون نداده.
و حتی خاکی، برای گیاهان خود رو و هرز...
این خالی بودن.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:13

من بیشتر دوستت داشتم
و اون ناراحتیش بیشتر مهمه
من یه حاشیه ام
نه حتی بزرگش!
حاشیه! این حاشیه ی لعنتی و حتی امن گاهی حالم رو بهم میزنه!

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 6:51

یادت رفت
باز یادت رفت
من منتظرم و تو یادت رفته.

لوکیشن: شهر کاغذی و آدم هایش

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 6:51

گفتم بارون ببارنباریدچرا نمی باره؟بگو بباره بگو+دیوونه پاییز نیست که، زمستونم نیست، از گرما سگ صاحابشُ نمی شناسه، آسمون آبیشم کم رنگ شده، یه تیکه ابر از نا کجا هم پیدا نیست، چیو هی بباره بباره گیر دادی بذار بخوابیمنمیشه بباره؟ الان بباره؟ بی ابر بباره؟ آرزو کنیم ؟ بخوایم هم نمی باره؟+دِ مگه کشکه دیوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 12:58

گفته اند " صبر آرد آرزو را نی شتاب"
گفته ام " کی پَ؟ ما مردیم بسکه سر پا خسته شدیم که!"
گفته اند" بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"
گفته ام " تو هم که دیوونه ای"
گفته اند " دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید"
گفته ام " پس بیا بشین دو دیقه لب جوی گذر عمر ببین"
گفته اند " برخیز و انقدر حرف نزن"
گفته ام "شب است و قلندرِ سکندرِ چیه؟همون است بیدار "
گفته اند "تو که دیوونه تری"

هیچ نگفته ایم و در نور های تار شده ی شب محو شده ایم.

"دیوانه ی فرفری"

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 19:09

خسته شدم بسکه پر رنگین.
بس که تو ذهنمین.
بسکه حرف میزنین تو سرم.
کاش وقتی می رفتین همه چیو با خودتون میبردین. همه چیو.
می رین و پلا رو پشت سرتون خراب میکنین و منو میذارین اینجا بین خرابه ها.
خسته شدم از تصویرتون .
عمیقا عمیقا. کاش دس ور دارین. کاش راحت بذارین. کاش راحت برین. کاش صداتون راحت بمیره.
کاش انقد ذهنم مرور نکنه تصویرای قبل و حالا و وقتایی که هنوز نیومده رو.
کاش انقدر لنتی نبودیم. کاش.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49

اگر به جای هر باراهمیت دادن به دوست داشته شدن و نداشته شدنو تلاش برای حال خرد آدم ها را خوب کردنو وقت گذاشتن برایشانو گوششان دادنیک آشغال را از سطح زمین برداریم به دل سطل آشغال بدهیمخیلی مفید تر خواهیم بوداین کار های بیهوده که میکنیماین شانه هایی که برای گریه کردن قرض میدهیم که دوست بدارنداین مهم شمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49

زن آنقدر حرف زد

آنقدر حرف زد

تا مرد او را کشت


(داستان، کوتاه است)

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49

صفحه بندی