الیزا
لیزای من
پانزدهم شده، اردیبهشت. وای از اردیبهشت های شیراز.
روز شیراز است. ساعت یک بود و شهر خلوت.و لذت بخش. زنگ زدم کافه شهر کاغذی باز نبود. روی نیمکتی در سرای مشیر نشستم. باران آمد.و باد. باد شدیدی می آمد.گفته بودی آب انباری آن اطراف هست.رفتم از اطلاعات گردشگری بپرسم. نبود. در را هم بسته بود و رفته بود. روز شیراز و مسئولان اطلاعات خواب. گشتم نبود. رفتم دنبال علی،پسرک افغان با چشمان شیشه ای که برایت گفتم.در آنجا هم بسته بود. اصلا یکهو یادم آمد علی دیگر آنجا نیست.از مرز قاچاقی رفته ترکیه. فقط آرزو کردم خوب باشد. رفتم حمام وکیل. البته که ساعت دو ظهر تنها فردی هستم که مشتاقانه به مصنوعات در حال استحمام زل میرنم و با صداهای پر لهجه ای که پخش میشود کیف میکنم و میخندم. مسئول موزه از سر بیکاری خواست سر صحبت را باز کند. آنقدر حرف نزده بودم که گمان کردم صدایم در نمی آید که جوابش را بدهم. هیچ کسی نبود و صداهای ضبط شده می پیچید. و عاشق مراسم حنابندان دالان وسطی شدم. کمی برای امین صدای ضبط شده فرستادم و سرم را با موسیقی شیرازی تکان دادم. مسئول موزه هم که انگار یک موجود دیوانه دیده باشد هی با چشمانش میگفت : شئ عجیبا شئ عجیبا
کم کم صدای طبیعی آدمی زاد با صداهای آنجا مخلوط شد و یادم رفت از آقای مسئول خداحافظی کنم.
عاشق پیرزنی شدم که دقیقا جایی که تابستان قبل نشسته بودم و فلافل میخوردم نشسته بود و لقمه ای در دستش بود.
اجازه گرفتم که از او عکس بگیرم.با بی تفاوتی شانه بالا انداخت وبا یک برو بابای دلنشینی در کلامش گفت هر کار میخوای بکن. و گمانم در دلش هم ادامه داده بود شرت کم. میخواستم بروم لپ چروکیده اش را ماچ کنم که فرار را بر قرار ترجیح دادم.
تمام طول خیابان دراز زند تا فلسطین را پیاده رفتم.دوباره با کافه تماس گرفتم. و در نهایت به یک قهوه ی سرد قناعت کردم و مقداری پاستیل.
ساعت چهار و نیم است و شهر همچنان خلوت.
تاکسی ها در سطح شهر نیستند. جمعه ست و هر شیرازی قطعه ای سبز را یافته تا روی آن دمی را بیاساید.
اینجا همه یک خستگی شیرینی در چهره هایشان است.آنقدر که گاه در پیاده رو صدای خنده ام بلند میشود . چند کنایه و تیکه هم شنیدم به پاس این تنهایی خندیدن. غالبا یک دیوانه از دهانشان در می آمد و به گوشم می رسید
حسرت زده از کنار کوچه های بی نهابت خلوتی که میدانستم در انتهایشان چیز های لذت بخش و جالبی در انتظارم است میگذشتم.خواستم بروم در دلشان که گمان کردم زمان مناسب تری را برای اینکار انتخاب کنم.
تصمیم میگیرم که باز پیاده راه بیافتم و برگردم خانه که سفینه ی نجات زرد رنگ و از هر طرف تو رفته ای بوق زنان مقابلم می زند روی ترمز. راه می افتد و یکهو سرش را میچرخاند و متفکر میپرسد دویست و هشتاد و پنج میلیارد تقسیم بر صدو هشتادو سه میلیون میشه چقد ؟
برو بر نگاهش میکنم. اینکه قیافه ام به چه چیزی میخورد که چنین سوالی را میپرسد به کنار. اما اینکه میزند کنار و زل میزند به دهانم و منتظر است تا بی هیچ وسیله ای و با استفاده از نبوغ بشری ام برایش محاسبه کنم در هیچ کجای گنجم نمی باورد.
همچنان بر و بر نگاهش میکنم . سرش را همچنان متفکر تکان میدهد و راه می افتد.
اردیبهشت شیراز سخت دلچسب است
اردیبهشت مالزی که گمان نکنم انقدر اردیبهشت باشد
استوا که اردیبهشت و پاییز نمیشناسد
سفر تو را با خود نبرد بازپسم ندهد یک وقتی.
تا بیایی خرداد شده
بعد پانزدهم خرداد
از حالا برایت "اما" خریده ام. تولد اتفاق خوبی ست. تولد تو که... تو که جهان به گردت می گردد. خوب ترین است.
دلتنگی حسی یا فرآیندی ست در من که اصلش فقط برای تو اتفاق می افتد
برایم برگ بیاور. یک برگ مالزیایی از یک گیاه روییده در مالزی
بین برگه های کتابت بگذار
تا اینجا می رسد؟
برچسب:
نویسنده: الینا حسنی
تاريخ: شنبه
16 ارديبهشت
1396 ساعت: 15:17