بگو بهشان از این بحث ها راه نیندازند
به حرفم نکشند
بگو بگذارند در سطح
دقیقا همان جا که آفتاب می تابد و همان جا که هوا هست بمانم
بگو بگذارند جای کودکی های نکرده لجبازی کنم و از همه چیز بی خبر باشم
بگو بهشان که این کودک نما هنوز که هنوز است پشت پنجره اش منتظر آدم فضایی هاست
بگو هنوز منتظر است یک بشقاب پرنده بیاید و نور های خاصش را درون اتاقش بیاندازد و با جاذبه اش او و چندتا از وسایلش را بکشد درون خودش
بگو شب ها به این فکر میکند که فردا صبح گیاه قاشقی اش تا سقف و شاید بالا تر، بالا رفته باشد. آن قدر که بشود روی برگ شاخه هایش دراز کشید.
بگو هنوز گاه کتاب هایش را بررسی میکند که از خاکی که رویشان نشسته جوانه ای بیرون زده است یا نه.
برایشان بگو که هنوز مرکز توجه ها را میخواهد و هنوز می دود و هنوز سر به هواست. هنوز خنده های بلند و بی پروا را دارد و هنوز بی ملاحظه است و سر نفهمی دارد.
بگو من دیگر از تاریکی نمی ترسم ولی دستم را نگیرند و نخواهند به عمق های تاریک بکشانندم
بگو در ذهنش مدام تکرار میشود آنجا که عشق باشد ما را خطر نباشد
و آن ته کف اعماق عشق نیست.
بگو بگذارند زندگی اش را بکند
بگو همه یکهو یادشان نیوفتد نجاتش دهند.
بگو تو بگو بهشان که من خسته ام . خسته ام.خسته.
برچسب:
نویسنده: الینا حسنی
تاريخ: شنبه
30 ارديبهشت
1396 ساعت: 8:21