قاشق نشسته میدونی چیه؟
همونیه که فک میکنه
مرکزیت داستانه و راوی داستان فقط راجع به اون میگه
همونیه که فک میکنه قهرمانه داستانه و
و از فصل دوم تیترا میشن :قهرمان وارد میشود
قهرمان نجات میدهد
قهرمان میداند
قهرمان زنده میکند
قهرمان میخندد
قهرمان خنده اش خوب است
و قهرمان تنها تصور میکرده که قهرمانه و در واقع همون قاشق نشسته ی ماجرا بوده
هر جا باید میبوده نبوده و بالعکس
ینی در واقع
یه جاهایی نباید میبوده و بوده.
انقدر که کل داستانو خراب کرده
درست مثه بچه ای که مدام میپره وسط پیست رقص و جلوی دوربین تو مراسم عروسی و دامن عروسو میگیره و میکشه و هی بهش میگه تاجتو بده من.
و وقتی یهو
ته داستان میشه و میفهمه
قاشق نشسته بوده
و خراب کرده و پیش رفته و خراب کرده و ویروونه پشت سرش ساخته
فقط میخواد بخوابه
بخوابه و بخوابه و بخوابه تا صبح نشه
و شب باشه و شب بلوله تو تارو پود زندگیش
و جاییو نبینه و کسیو نبینه و کسی نبینه اونو
و اسمون تاریک باشه. مثه همه ی وقتایی که شب میشه
و چهره ی واقعیه آدما پیدا میشه.
برچسب:
نویسنده: الینا حسنی