خرید بک لینک
-با مو زر ینی؟
+موزر؟ ...ام نمیدونم...باشه، با موزر
-با موزر نمیزنم این فرا رو من ...
+باشه
-اینا با همه ی وجودشون حلقه شدن رو کلت
+...
-هنوزم کوتاه تر؟
+آره
-یه حلقه هم نموند که
+نمیمونه...
-چی؟
+هیچی...

عینک را از او گرفته اند،تصویرش در آینه محو است و تار و نا معلوم، صدا ها هم انگار تار میشوند.

-تموم شد، بیا عینکت
+...

حلقه های مشکی ، سرامیک سفید زیر صندلی را یکدست و سیاه کرده اند.پایه های صندلی بلند به نظر میرسند.
یادش می رود نگاهشان کند.می رود.


رسته ها از جان و بر سرش را به باد داد.
می گوید همه چیز برای باد است.
باد همه چیز را میخواهد.
رسته ها از جان و بر سر ها، توی کله ها را نشان آدم میدهد. شاید هم خودشان را.از جان و بر کله، گاه در هم میپیچد و گاه حلقه میشود و گاه موج میخورد و گاه سبک است و صاف...


مسافر...
کمی پنهان شده ام.
رسته ها از جان و بر سرم را داده ام به باد
آخر همه چیز برای باد است.
یعنی راستش را بخواهی، خواستم که کمی پنهان شوم.

تو حتی به اندازه ی من هم مو نداری مسافر، من نا معلومم و تو، نیستی، اصلا نیستی که بخواهی ناپیدا و نامعلوم باشی.

حال هیچ کسی نمیداند که در جان من چیزی در هم میپیچد. با تمام وجودش.
کسی اما حتی فکرش را هم نمیکند در جانت چیزی باشد. سری این چنین خالی ممکن ؟ این چنین ناپیدا ؟

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:19

صفحه بندی