رفته ام برای دیدنش
متعادل یافتمش. نه آن شدید در اندیشه و عمل
دچار تعادل شده بود.
جدی نمی گرفت، بی اهمیت بود، به من، به آسمان ، به ابر
حرف می زد و هیچ نمی گفت
دیگر نمی گفت
صداقتش را بقچه پیچ کرده بود و در پستو گذاشته بود
شیشه ای بودنش را پنهان می کرد
سکوت می کرد و با خنده پنهانش می کرد
دوست داشتن را پنهان می کرد. یا شاید از بین برده بودش.
نگاهش را می دزدید و نمی گذاشت چیزی از آن بیرون بزند
دستانش را پشتش قایم می کرد.
دور می ایستاد.
و از پوسته ی نفوذ ناپذیرش شدیدا محافظت می کرد
نمی گفت، دیگر نمی گفت.
دچار تعادل شده بود. و دچار تعادل شدنش سخت اندوه ناک بود.
ترک گفته بودم ش. ترک گفته بودندش و دانسته بود که باید پنهان شود و پوسته ی تعادل را دور خودش بپیچاند
پوسته ی سخت نفوذ ناپذیر ریشه کرده در او تعادل را برقرار کرده بود.
گاه دراکولاهایی زیبا هستیم. که لبخند می زنیم. و به تعادل می رسانیم نا متعارف ها را.
برچسب:
نویسنده: الینا حسنی