حالا سعی میکنم یه اصل رو تو زندگیم جا بدم
اصل پوست چیپسی که یادم داد
یاد گرفتنش درد داشت،محو شدن داشت،ندیده شدن داشت.
اما حالا.
مثه آرامش میمونه.
مثه یه لیوان آب خنک بعد از کلی گرما
مثه یه حال خوب ناگهانی بعد از یه عصبانیت
فقط کافیه یه نگاه به نوشته های روی شیشه ی پنجره بندازم
تا یادم بیاد و یه لبخند مسخره بشینه گوشه ی لبم.
و بعد بی اهمیتی. مثه رفتن واسه انداختن پوست چیپست تو سطل آشغال وقتی همه دارن با هم می جنگن برای بقا.
من شاگرد خوبی ام رفیق.
چیز دیگه ای هست که ندونم؟
برچسب:
نویسنده: الینا حسنی