شصت و شش - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 19:24
دوست بدار مراحتی آن وقت که نخواهمدوست بدار مرا آنوقت که تمام تنم خستگی را جار میزند و نسیم های رنگی در سرم می وزنددوست بدار مرا که این چنین سر کش از میان روز و شب می گذرممن زرد و غبار آلود را ، چنان که این شلوغی ها مرا نکشد.نیمه کار گذاشتمش...تو! مرا از بری.از حفظ. انگار که در حافظه ات وزانم.اما مرا...
شصت و چهار - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 21:54
چه قدر دوستم می داشتیو چه قدر حرف هایت را دور ریختم و نا دیده گرفتمو چه مفهوم ها گم شد بین ماو تو... لعنت ب من و اوقاتی که نباید می بود.از دست داده امو آدمی فقط یکبار فرصت دارد ومن از دست دادن را بلدم. شهریور 96دلتنگتم. بعضا برگرد.
شصت و پنج - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 21:54
هیچ گاههیچ کدام از کتاب هایتان -حتی آنهایی را که مطمئنید هیچ گاه نمی خوانیدشان یا حتی آشغال ترینشان _را به کسی ندهیدجای خالی اش در قفسه ی کتاب هایتان درد میگیردحتی اگر آن کتاب را با عشق داده باشید.بدجوری هم درد می گیرد.
شصت و سه - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:51
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شصت و دو - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 5:42
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شصت - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:09
رفته ام برای دیدنشمتعادل یافتمش. نه آن شدید در اندیشه و عملدچار تعادل شده بود.جدی نمی گرفت، بی اهمیت بود، به من، به آسمان ، به ابرحرف می زد و هیچ نمی گفتدیگر نمی گفتصداقتش را بقچه پیچ کرده بود و در پستو گذاشته بودشیشه ای بودنش را پنهان می کردسکوت می کرد و با خنده پنهانش می کرددوست داشتن را پنهان می ...
شصت و یک - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:09
من را در آغوش نگیرنه با دستانتو نه با نگاهتو نه هیچ از توو هیچ از دیگر ی ها.مرا رودی بدان که در آغوش نمی آید .و تنها کمک کن تا در آمیزم با باد و با زمین و هر آنچه که غیر از حقیقت ها ست
پنجاه و نه - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 2:13
خالی ام انگار.خالی.چیزک هایی گاه به گاه سعی میکنن این فضای بزرگ خالی رو پر کنناما زود یا نا پدید میشن، یا انقدر کم اند که دیده نمیشن، یا اصلا...این خالی بودن یک طور هاییه! خط ذهنی رو محو می کنهو ایده ها رو می بلعهو نظر ها حتی راجع به روزمرگی ها رو هم به بی تفاوتی می رسونه.این حفره ی خالی رو چه گونه ...
پنجاه و هفت - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 6:51
[unable to retrieve full-text content]من بیشتر دوستت داشتمو اون ناراحتیش بیشتر مهمهمن یه حاشیه امنه حتی بزرگش!حاشیه! این حاشیه ی لعنتی و حتی امن گاهی حالم رو بهم میزنه!
پنجاه و هشت - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 6:51
[unable to retrieve full-text content]یادت رفتباز یادت رفتمن منتظرم و تو یادت رفته. لوکیشن: شهر کاغذی و آدم هایش
پنجاه و شش - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 12:58
گفتم بارون ببارنباریدچرا نمی باره؟بگو بباره بگو+دیوونه پاییز نیست که، زمستونم نیست، از گرما سگ صاحابشُ نمی شناسه، آسمون آبیشم کم رنگ شده، یه تیکه ابر از نا کجا هم پیدا نیست، چیو هی بباره بباره گیر دادی بذار بخوابیمنمیشه بباره؟ الان بباره؟ بی ابر بباره؟ آرزو کنیم ؟ بخوایم هم نمی باره؟+دِ مگه کشکه دیو
پنجاه و پنج - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 19:09
گفته اند " صبر آرد آرزو را نی شتاب"گفته ام " کی پَ؟ ما مردیم بسکه سر پا خسته شدیم که!"گفته اند" بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"گفته ام " تو هم که دیوونه ای"گفته اند " دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید"گفته ام " پس بیا بشین دو دیقه لب جوی گذر عمر ببین"گفته اند " برخیز و انقدر حرف نزن"گفته ام "شب است و...
پنجاه و دو - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:49
خسته شدم بسکه پر رنگین.بس که تو ذهنمین.بسکه حرف میزنین تو سرم.کاش وقتی می رفتین همه چیو با خودتون میبردین. همه چیو.می رین و پلا رو پشت سرتون خراب میکنین و منو میذارین اینجا بین خرابه ها.خسته شدم از تصویرتون .عمیقا عمیقا. کاش دس ور دارین. کاش راحت بذارین. کاش راحت برین. کاش صداتون راحت بمیره.کاش انقد...
پنجاه و سه - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:49
اگر به جای هر باراهمیت دادن به دوست داشته شدن و نداشته شدنو تلاش برای حال خرد آدم ها را خوب کردنو وقت گذاشتن برایشانو گوششان دادنیک آشغال را از سطح زمین برداریم به دل سطل آشغال بدهیمخیلی مفید تر خواهیم بوداین کار های بیهوده که میکنیماین شانه هایی که برای گریه کردن قرض میدهیم که دوست بدارنداین مهم شم
پنجاه و چهار - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:49
[unable to retrieve full-text content]زن آنقدر حرف زد آنقدر حرف زد تا مرد او را کشت (داستان، کوتاه است)
پنجاه - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 22:32
[unable to retrieve full-text content]در کوی نیک نامیما راگذر ندادند.
پنجاه و یک - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 22:32
همان وقت ها هم روی لبه راه می رفتهمان موقع که یک سه چرخه ی قرمز هم داشتاز پله ها سه چرخه اش را کشان کشان بالا می برد تا کمی بالا تر از سطح زمین براندو بعد با لبخند بزرگی خودش را به لبه ی ایوان می رساند و چرخ های سه چرخه اش را موازی و روی لبه تنظیم میکرد و رکاب می زدگاهی هم شجاعتش گل می کرد و بدون کن...
چهل و شش - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 9:31
دلم تنگتهو دوست ترینت دارمو برای تو گاهی پیدام میشهو باید یک سری کلمه پشت هم سوار کنیم تا بی معنایی شکل بگیره و هیچ چیزی نباشهو اینطور تو فکر میکنی،دلگیرم و ناراحت.از دلگیری میرم و چند روز نا پیدا میشم تا فراموش شهو بعد میام و باز بی معناییخودم رو دوست نمیدارم و تو مدام باید گوشزد کنی که تو و دیگری
چهل و هفت - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 9:31
دلم تنگته و تو عوض شدی و من عوض شدم و ... خیلی گذشته و خیلی گذشتیم و ... و سخت تنها بودیم و انقدر که دیگه مهم نیست کی هستیم و جای خالیمون پر میشه یا نه
چهل و هشت - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 9:31
قاشق نشسته میدونی چیه؟همونیه که فک میکنهمرکزیت داستانه و راوی داستان فقط راجع به اون میگههمونیه که فک میکنه قهرمانه داستانه وو از فصل دوم تیترا میشن :قهرمان وارد میشودقهرمان نجات میدهدقهرمان میداندقهرمان زنده میکندقهرمان میخنددقهرمان خنده اش خوب استو قهرمان تنها تصور میکرده که قهرمانه و در واقع همون