چهل و نه - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 9:31
حالا سعی میکنم یه اصل رو تو زندگیم جا بدماصل پوست چیپسی که یادم دادیاد گرفتنش درد داشت،محو شدن داشت،ندیده شدن داشت.اما حالا.مثه آرامش میمونه.مثه یه لیوان آب خنک بعد از کلی گرمامثه یه حال خوب ناگهانی بعد از یه عصبانیتفقط کافیه یه نگاه به نوشته های روی شیشه ی پنجره بندازمتا یادم بیاد و یه لبخند مسخره
چهل و چهار - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:56
دلتنگتمخیلیولی نه برای بودنتو نه برای نوع نگاهتو نه برای حرف ها و گفته هایتدلتنگم شاید برای شنیده شدن.که تو خوب میشنیدی.و می شنیدی و می شنیدی امو حال ناشنیده مانده ام.طناب اتصالم به سخره ها را شب قبل قطع کرد. او قطع کرد. و من پرت شده در میان نا کجادر ذهنم تنها به دنبال کسانی میگردم، که شنیده اند.و ت...
چهل و پنج - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:56
[unable to retrieve full-text content]مرا شهری ست آرام و پر رنگ، خسته و سبز که امشب شهر نیست. وحشی شده شهر وحشی من این چنین نا آرام چرایی؟xa0
چهل و سه - تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 8:21
بگو بهشان از این بحث ها راه نیندازند به حرفم نکشندبگو بگذارند در سطح دقیقا همان جا که آفتاب می تابد و همان جا که هوا هست بمانمبگو بگذارند جای کودکی های نکرده لجبازی کنم و از همه چیز بی خبر باشمبگو بهشان که این کودک نما هنوز که هنوز است پشت پنجره اش م
چهل دو - تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 2:29
من هم حق تنها گذاشتن دارم. من هم دارم. من رو سرزنش نکن. برای من هم حق هایی هست. مرا رودی بدان. رودی . که در پناه باد است. بدان . مرا.تو هم میخندی یا فقط منم ؟
چهل و یک - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 23:28
از چشمم افتادی انگار مسافردارم به این فک میکنم ببندمت برمخودم مسافر شم
سی و نه - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
...میترسم از آن لحظه که دیوانه نباشی...
چهل - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
حالا ما کم تر میخندیم و کم عمق ترحالا تو پات یجا گیرهو ما کنار هم تنها میشیممن با خودم. تو با خودت.حالا بی جون تر شدیم و خسته ترقبل تر ریه هامون درد میگرفت از شدتشحالا فقط کنار هم آروم تر آواز میخونیم و گاهی مردم باهامون همراه میشناما هنوز خسته کنار
بیست و نه - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
در رگ هایم, می چرخیدی.در رگ هایم که سبز است رگ برگ های سبزم را می چرخیدی آوازم را می رقصیدی همچون پیچشت میان نرده های پنجره ی خانه ی یک کوبایی
سی - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
میگویند بچه که بوده است یکهو صفحه ی نقاشی اش پر میشده از هزارتا مورچه عین هم.کنار هم. یا یک عالمه سرباز با سر ها و دست ها و کلاه های عین هم.یا درخت ها. یا یک عالمه شی کوچک و عین هم و کنار هم دیگراز ده سالگی به بعد، مدام کتاب ها را از دستش پنهان می کر
سی و یک - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
کودکی را در خود دفن کرده اماو کوچک بود و شادخندان و همیشه دوان به سویی.زیبا بود و پر شور.خندان.خندان.او را کشته اند، یا شاید کشته امو در من دفن است.صدای خنده هایش و گریه هایش و بهانه هایش را گاه میشنومو به عزای نبودنش مینشینم.اما پیچک هایی از کالبد ب
سی و دو - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
وقتی یه رویایی اتفاق می افتهخیلی آروم و قشنگهو یه صدای زنگ کوچیکی ایجاد میکنهبگیرش!TheBFGگرفتمت :)
سی و سه - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
در سینه ام سنگ انباشته امسنگ روی سنگ.در سینه ام سنگ روی سنگ بند میشودو انبار میشود. و ذوب نمیشوند.و آب نمیشوند. و از چشمانم بیرون نمیزنند. در سینه ام سنگ روی سنگ نمی سایدو خاک نمیشودو گیاهی از آن نمی رویدو هوا در میانشان جاری نمیشود.و شب می روید.هشت.هوا.هوا برای زندگی ناکافی.امید.امید جاری.تنفس سخت ...
سی و چهار - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
-گلن گولد چیه امین؟-چی؟-گلن گولد چیه؟-یه پیانیسته. Glen gould-آهان-چطور؟-هیچی میخواستم باهات حرف بزنم فقط
سی و پنج - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
گاهی وقتا باید یکی که انتظارشو نداری بیاد یه جمله بگه تا یه لبخند بزنی راحت سرتو بذاری رو بالش و تا خود صبح راحت بخوابی واسه همین. گاهی وقتا برو به یه آدمایی که ربطی بهت ندارن یا شاید دارن یا دوستت دارن بگو که چطوری ان. بگو که لبخندشون خوبه. بگو. شاید شب خوابشون نبره از هرچی هجوم تلخیه.بگو مسافر. نب...
سی و شش - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
در خیابان ها خسته بدوید و آواز بخوانید. تنها.و سپس برای خودتان املت بسازید با پنیر پیتزای زرد فراوان و آب پرتغالسپس راحت کمی بمیریدو باز برویید
سی و هفت - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
الیزالیزای منپانزدهم شده، اردیبهشت. وای از اردیبهشت های شیراز. روز شیراز است. ساعت یک بود و شهر خلوت.و لذت بخش. زنگ زدم کافه شهر کاغذی باز نبود. روی نیمکتی در سرای مشیر نشستم. باران آمد.و باد. باد شدیدی می آمد.گفته بودی آب انباری آن اطراف هست.رفتم از
سی و هشت - تاریخ: 1396/2/16 ساعت: 15:17
او هیچ گاه گریه نمی کندهیچ گاه ندیده ام که اشکی در چشمانش جمع شود یا بغضی در گلویش باشدساده به نظر می آید و پیچیدهوقت های ناراحتی، سکوت میکند و می رود گوشه ای می نشیند و هیچ کاری نمیکند جز نگاه کردناو میداند درد چیستبا تمام پوستش و استخوانش و چشم هایش و جانشو من امروز دیدم که اشک در چشمانش حلقه زد ا...
نه - تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 7:19
آنجا که کسی ایستاده بودو من بودخالی است و بی کس و اینجا کسی ایستاده است که من نیستآن جا چشمانی که نیست، در انتظار استباید بازگردم.
ده - تاریخ: 1396/1/22 ساعت: 7:19
آیا تا بحال در شب،در ماشین در حرکت پنجره ی ماشین را پایین کشیده اید و کله تان را در آسمان گم کرده اید و در صورت های فلکی غرق شده اید و دانسته اید که چه بی حرکتید؟